سيد محمد دامادى

392

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

مضمون حديث فوق ، سروده است : گفت اى زن تو زنى يا بو الحَزَن * فقر ، فخرست و مرا سر مَزَن فقر فخرى از گزافست و مَجاز * نى هزاران عزِّ پنهانست و ناز [ مثنوى ، دفتر اوّل ، صص 144 و 145 ، بيت 2342 و 2357 طبع نيكلسون ] كسى كه نوبتِ الفَقْرُ فَخْر زد جانش * چه التفات نمايد به تاج و تخت و لوا [ ج 1 كليّات شمس ص 140 ] فقر ، يعنى تنگدستى و نادارى و مطابق اصطلاح فقها ، فقير كسى را گويند كه كم‌تر از نصاب و حدّى كه زكات بدان تعلق مىگيرد ، مالك باشد ، و حدّ نصاب ، دويست درهم است . به گفتهء أبو حنيفه ، فقير ، كسى است كه سؤال مىكند پس به معنى اوّلين ، مرادف تنگدست و به تعبير دومين مرادف گداست . فقر ، نزد صوفيان ، مرتبتى شريف و والاست و اصل روش و طريقت است و آن را صفت ذاتى بنده مىدانند . بدين معنى كه هر ممكنى تا در وجود نيامده ، به علّت ايجاد ، محتاج و نيازمند است و چون در وجود آمد به دوام وجود و علّت مبقيه حاجت دارد پس هر موجود ممكنى پيش از وجود و پس از آن از نيازمندى و فقر ، جدايى نمىپذيرد . به نظر ديگر ، بنده ، مالك چيزى نتواند بود و چون به صفت مالكيّت ، متّصف نمىگردد ، بناچار فقير و درويش است . بنابراين اصل ، فقر ، نيازمندى به خداى تعالى است . و صفتى است كه همهء موجودات ، بدان از روى حقيقت و در حدّ ذات خود ، موصوف هستند . ادّعاى بىنيازى و توانگرى كه بر زبان غافلان و بىخبران جارى است - دروغى است فريبنده و دعويى است بر خلاف واقع ، پيران ، سالك نو عهد را بدين حقيقت واقف مىسازند و نيازمندى ممكنات را با پيش چشم او مىآورند تا از همه چيز بگسلد و به همگى همّت ، روى در خدا - كه غنىّ مطلق است و غنى و بىنيازى ، صفت ذاتى اوست - آورد . براى آن كه سالك ، وقتى به چشم نهان‌بين و رازنگر در اشياء نگريست و همه را محتاج و درويش يافت ، آنگاه متوجّه مىشود كه عاجزى محتاج ، آن مايه توان و نيرومندى ندارد كه او را دستيارى كند و توانگر و بىنياز گرداند .